سلمان ساوجی › در مدح سلطان اویس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صبح ظفر از مشرق امید بر آمد / اصحاب غرض را تب سودا ببر آمد
از غنچه پیکان و زباد دم شمشیر / بشکفت گل فتح و نسیم ظفر آمد
بر آینه تیغ شهنشاه دگر بار / رخسار دل‌آرای ظفر جلوه‌گر آمد
بی‌درد سر نیزه و آمد شد پیکان / آن فتح که مفتاح امان بود برآمد
سلطان فلک با کفن و تیغ به زنهار / زیر علم خسرو جمشید فر آمد
خورشید کرم، شیخ اویس آنکه ثریا / در کوکبه همت او بی‌سپر آمد
جمشید جهانگیر که خاک کف پایش / تاج سر گردون مرصع کمر آمد
آن قلزم زخار که عمان گهربخش / با موج کف او ز شمار شمر آمد
تیغ و قلمش رابطه خوف و رجا گشت / لطف و غضبش واسطه نفع و ضر آمد
یک رو زعطایش نه که یک ساعت خرجش / محصول تر و خشک همه بحر و بر آمد
هر سرکه به خاک در او گشت مشرف / همچون فلک از دور ازل تاجور آمد
ای شیر شکاری که به عونت چو غزاله / آهو بره در چشم و دل شیر نر آمد
چون خط نگارین بتان بر گل رخسار / طغرای تو آرایش دور قمر آمد
ابر سر شمشیر تو هرجا که ببارد / از خاک زمین خنجر بران به بر آمد
آنجا که نسیم دم لطف تو اثر کرد / بر شاخ شجر، زهره به جای زهر آمد
از سیر سپاهت خم چوگان فلک را / گه گوی زمین زیر و گهی بر زبر آمد
آنکس که چو نرگس نتوانست تو را دید / از عین حسد، دیده شوخش به در آمد
چون نقره دلت با همه کس صافی و پاک است / کار تو درست از پی آن همچو زر آمد
هرکس که به عهد تو بر او اسم خلاف است / چون بید سراپاش، سزای تبر آمد
اوصاف کمالات تو از شرح فزون است / وصف تو نه به اندازه فکر بشر آمد
آن را که جگر گرم شد از آتش کینت / هم چشمه شمشیر تواش آبخور آمد
گرز تو چه سودا به سر خصم درافتاد / رمحت به دلش راست چو اندیشه در آمد
تیغ تو که از زخم زبان مغز سران برد / هرجا که دمی زد دم او کارگر آمد
بر دوش بلای سیه آمد سر خصمت / وز هر سر مویش بلایی به سر آمد
دو لشکر جرار که از کینه یکایک / چون کوه سراپا همه تیغ و کمر آمد
این پیش تو بر خاک ره افتاد چو سایه / وآن ز آتش تیغ تو جهان، چون شرر آمد
فی الجمله، یکی جست و برون شد ز میانه / والقصه، یکی از در زنهار در آمد
شاها! منم آن طوطی گویا که به شکرت / از گفته من کام جهان پر شکر آمد
زان روی که دارم دم مشکین، من مسکین / چون نافه نصیبم همه خون جگر آمد
باشد به هنر بیشی قدر همه کس، لیک / کم قدری من بنده به قدر هنر آمد
قسمت چو به تقدیر قضا رفت، رضا ده / سلمان چه توان کرد نصیب این قدر آمد؟
تا هست محل بد و نیک و غم و شادی / زین خانه شش سو که به اول دو در آمد
چون رکن حرم قبله شاهان جهان باد / درگاه تو کز جاه جهانی دگر آمد