سلمان ساوجی › در مدح شیخ حسن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل را هوای چشم تو بیمار می‌کند / جان را امید وصل تو تیمار می‌کند
طرار طره تو دلم برد عارضت / رو وانهاده پشتی طرار می‌کند
از بندگی قد تو شد کار سرو راست / آزادی از تو دارد و هموار می‌کند
خال تو پیش چشم تو زعنبر بخور کرد / وین بهره قوت دل بیمار می‌کند
هشیار باش ای دل غافل که چشم یار / مست است و قصد مردم هشیار می‌کند!
دیدار او به خواب خیال است دیده را / کاری است اینکه دولت بیدار می‌کند
دربست با دلم دهن تنگ او به هیچ / او این چنین مضایقه بسیار می‌کند
افتاده دل ز کار به یکبارگی که یار / هرجا غمی است بر دل من بار می‌کند
مرغ شکسته بال دل من که روز و شب / پرواز در هوای رخ یار می‌کند
تشویش از آن دو دام دلاویز می‌برد / اندیشه زان دو ترک کماندار می‌کند
مست است و بی‌خبر مگر از دور عدل شاه / چشم سیه دلش که دل آزار می‌کند
دارای عهد، شیخ حسن، آنکه خدمتش / چرخ دوتا به چاروبه ناچار می‌کند
شاهی که در هلاک اعادی به روز رزم / احیای رسم حیدر کرار می‌کند
روشن شد اینکه از غضب اوست کافتاب / خوناب لعل در دل احجار می‌کند
پوشیده نیست کز کرم اوست کاسمان / دیبای سبز در بر اشجار می‌کند
از شرم رای روشن او هر شب آفتاب / چون سایه سجده پس دیوار می‌کند
ای خسروی که کوکبه رای روشنت / رایات آفتاب نگونسار می‌کند!
از طبیب خلق نافه گشای تو شمه‌ای است / باد آن روایتی که ز گلزار می‌کند
از فیض دست بحر یسار تو قطره‌ایست / ابر آن ترشحی که به اقطار می‌کند
در قطع و فصل دشمن بد اصل بدگهر / تیغ تو پاکی گهر اظهار می‌کند
تو ملتفت مشو به عدو ز آنکه خود فلک / تدبیر دفع فتنه اشرار می‌کند
کانکس که کرد در حق دارا بدی هنوز / نقاش نقش او همه بردار می‌کند
گر مرتفع شوند نجوم فلک چه باک؟ / رای تو حکم ثابت و سیار می‌کند
پیر ار بود وعده تدبیر چون نکرد / امید داشتم که مگر پاره می‌کند
زامسال نیز قرب سه مه رفت و بند گیش / با من همان حکایت پیرار می‌کند
در حسب حال تذکره نظم کرده‌ام / نظمی که کسر لول شهوار می‌کند
کاری ز پیش می‌رود از لطف شاهیش / این نظم را پیش تو در کار می‌کند
تا هر بهار خامه نقاش روزگار / بر خار نقش صورت فرخار می‌کند
سرسبز باد گلبن جاه تو تا زرشک / در چشم دشمنان مژه چون خار می‌کند!