سلمان ساوجی › در مدح غیاث الدین محمد| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن دم که باد صبح به زلفت گذر کند / مشک ختن به خون جگر چهره تر کند
آگه نه‌ای که سنبل تو مشک را / هر دم ز روی رشک چه خون در جگر کند؟
یاد تو سوختگان اجل را شفا دهد / بوی تو خفتگان عدم را خبر کند
هردم که از صفای جمال تو دم زنم / صبحم سر از دریچه انفاس برکند
هرگه که مهر روی تو در خاطر آورم / خورشید سر ز روزن اندیشه در کند
دارم شکسته بسته چو زلفت دلی که او / هر دم هوای صحبت رویی چو خور کند
کار من از تو راست به زر می‌شود چو زر / آری چو زر بود همه کاری چو زر کند
خوشه نهاد سر به کمرگاه تو مگر / آمد که با تو دست هوس در کمر کند
سرگشته هندویت، چه سوداست بر سرش؟ / آن که به این خیال کج از سر بدر کند
دل خواست تا حکایت زلف تو مو به مو / معلوم رای آصف جمشید فر کند
لیکن چنین حدیث پراکنده چون کسی / دربندگی خواجه نیکو سیر کند؟
خورشید آسمان وزارت که آسمان / خاک درش به سرمه کحل بصر کند
اعظم غیاث دولت و دین آنکه روزگار / نامش وزیر مملکت بحر و بر کند
تا رایت مظفر سلطان خاوری / هر شام عزم مملکت باختر کند
بادا ز قدر رایت چنانکه سر / هر روز فتح عرصه ملکی دگر کند