سلمان ساوجی › در مدح سلطان اویس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باد سحرگهی به هوای تو جان دهد / آب حیات را، لب لعلت نشان دهد
در بوستان به یاد دهن تو غنچه را / هر دم هزار بوسه صبا بر دهان دهد
ز انسان که عکس ماه دهد حسن روی گل / رویت به عکس حسن مه آسمان دهد
گلگونه از جمال تو خواهد به عاریت / باد صبا چو عرض گل و گلستان دهد
بر دم گمان که هست میان ترا کمر / اما کجا میان تو تن در گمان دهد
در رشته جمال تو هر دل که عاشق است / جانی به یک نظر دهد و بس گران دهد
از حلقه دو زلف تو عطارد باد صبح / بویی به عالمی دهد و رایگان دهد
تا چند در هوای جمالت به آب چشم / بر چهره لاله کارم و بر زعفران دهد؟
صفرای چهره را چو علاجی کنم سوال / از دیده در جواب مرا ناردان دهد
ماند به پسته تو دهن طفل غنچه را / گردایه صبا، نگارش در دهان دهد
دندان فرو مبر به امید ای دل ار تو / روزی لب نگار به کامی زبان دهد!
ما بیدلیم و راه غمت پر خطر، بگو / با زلف پر دلت که ره بیدلان بود
دادم دلی ضعیف به دست ستمگری / کس چون چنین دلی به چنان دلستان دهد
خود دل را دهد که دهد دل به بی‌وفا / باری چو دل دهد به مهی مهربان دهد
چشمت به خنجر مژه عالم خراب کرد / کز خنجر کشیده به مستی چنان دهد
چون منبع حیات نگردد به خاصیت / آن لب که بوسه بر در شاه جهان دهد؟
سلطان، معز دینی و دین، کز نسیم عدل / نوشین روان به قالب نوشیروان دهد
دریای جود، شیخ اویس آنکه دولتش / آب نهال عدل ز تیغ یمان دهد
شاهی که دفتر جم و داراب صیت او / گاهی به باد و گاه به آب روان دهد
کیوان به یک دقیقه فکرش کجا رسد؟ / چرخش گر از هزار درج نردبان دهد
بر قامت بزرگی او اطلس فلک / می‌زیبد ار بزرگی او تن دران دهد
در ملک دست یار قلم گشته عدل او / تا تاب گوشمال کند و کمان دهد
بر روی ران آهوی اگر داغ او نهد / بس بوسه‌ها که شیر حرمت بران دهد
پرواز نسر طایر چرخ، آنچه واقع است / زین آستان حضرت بخت آشیان دهد
ای سروری که رای تو در ضبط مملکت / هر دم خجالت خرد خرده دان دهد!
چون چرخ پیر طلعت بخت تو را بدید / گفت: ار دهد تو را مدد این نوجوان دهد
هست آستان حضرتت اقبال را حرم / مقبل کسی که بوسه بر این آستان دهد
صد بار گردش بال خورشید، سر نهد / تا شاه زیر دست خود او را مکان دهد
از همت تو شرم ندارد سپهر دون / کز صبح تا به شام جهان را دونان دهد
گشته است پای باز مشرف به دست تو / بر پای خویش بوسه پیا‌پی ازان دهد
چترت مظله است که سکان خاک را / از تاب آفتاب حوادث امان دهد
مشکل رسد به خاک درت چشمه حیات / ور خود به این امید همه عمر جان دهد
خصمت که گشت تشنه به خون خو دارد می / آبش دهد زمانه بنوک سنان دهد
روزی که کرد لشکر مریخ رزم شاه / برجیس را ز شعر سیه، طیلسان دهد
بهر هنروران گه هیجا ز غیبها / عارض چو عرض جوشن و بر گستوان دهد
پای مبارک تو کند زور بر رکاب / دست مخالفت همه تاب عنان دهد
رمحت میان بسته نهد بهر دام و دد / یک خوان که شرح رزمگه هفتخوان دهد
شاها! اگر چه گفت «ظهیر» از سر طمع / این بیت را و حرص طمع بر هوان دهد:
«شاید که بعد خدمت سی‌سال در عراق / نانم هنوز خسرو مازندران دهد»
داری تو جای آنکه کمین مدح خوان تو / صد ساله نان به صد چون قزل ارسلان دهد
روح «ظهیر» اگر شنود این قصیده را / صد بار بیش مرا بوسه بر زبان دهد
تا صبح نو عروس زمرد حجاب را / هر روز جلوه از تتق خاوران دهد
بادا عروس بخت تو را زینتی که چرخ / هر ساعتش به روی نما، صد جهان دهد