سلمان ساوجی › در بیان اوضاع نامناسب ساوه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون به عزم حضرت خورشید جمشید اقتدار / آفتاب سایه گستر، سایه پروردگار
ابر دریا، آستین خورشید گردون آستان / اردشیر شیر دل نوشین روان روزگار
زهره عشرت ماه طلعت مهر بهرام انتقام / مشتری رای عطارد فطنت کیوان وقار
ظل حق چشم و چراغ دوده چنگیز خان / کاسمان را بر مدار رای او باشد مدار
از خراب آباد شهر ساوه کردم عزم جزم / ساعتی میمون به فال سعد و روز اختیار
جمعی از واماندگان موج طوفان بلا / قومی از سرگشتگان تیه ظلم روزگار
جمله در فتراک من آویختند از هر طرف / کاخر از بهر خدا پا از پی اهل تبار
چون به سعی کعبه حاجات داری روی دل / حاجتی داریم حاجتمند را حاجت برآر
هدهدی تاج کرامت، بر سرت حال سبا / گر مجالی با شدت پیش سلیمان عرضه دار
کای سکندر معدلت از جور یاجوج الامان / وی سلیمان زمان از ظلم دیوان زینهار
ساوه شهری بود بل بحری پر از گوهر که بود / اصل او را معجز مولود احمد یادگار
هم نهاد خطه‌اش را زینت بیت الحرام / هم سواد عرصه‌اش را رتبت دارالقرار
باد او چون باد عیسی دلگشا و روح بخش / آب او چون آب کوثر غمزدای و سازگار
در شمال فصل تابستان او، برد شتا / در مزاج آذر و آبان او، لطف بهار
هیچ تشویشی در او نابوده جز در زلف دوست / هیچ بیماری درو ناخفته الا چشم یار
همچو نرگس مست و زردست ایمن نیم شب / خفته بودندی غریبان بر سر هر رهگذار
خواجگان ما دلدار معتبر در وی چنانک / هر یکی را همچو قارون بود صد سرمایه دار
خواجه شد بی اعتبار ومال شد مار سیه / ای خداوندان مال ، الاعتبار الاعتبار!
بوده از خوبی سوادش چون سواد خال جمع / وز پریشانی شده چون زلف خوبان تار تار
بقعه ای بینی چو دریا در تموج ز اضطراب / مردمی دروی چو در دریا غریق اضطراب
عین گستاخی است گفتن در چنین حضرت به شرح / آنچه در وی رفت از قحط وبا پیرار وپار
قحط تا حدی که مرد از فرط بی قوتی چو شمع / چشم خود را سوختی در آتش و بردی به کار
شب همه شب تا سحر بر ناله های رود زن / خون شوهر می کشد از کاسه سر چون عقار
هر دم از شوق سر پستان مادر می گرفت / در دهان پیکان خون آلود طفل شیر خوار
آه از آن اشرار کایشان ز آتش شمشیر میر / می جهند ونی نمی میرند هر یک چون شرار
اولا بردند هر یک از سرای وخان ومان / هر چه بود از نقد وجنس اندر نهان وآشکار
تا به آب دیده هازان خیکها کردند تر / تا به خشت خانه ها بر اشتران کردند بار
آن که مهتر بود بهتر از پی سیبی به چوب / پوست برتن سر به سر بشکافتنذش چون انار
همچو آتش چوب می خوردند می دادند زر / وانکه از بی طاقتی بر خاک می مردند زار
همچو اشک افتاده مردم زادگان از چشم خلق / رخ بی خون لعل شسته جسته از مردم کنار
آنکه دوش از ناز چون گل بود با صد پیرهن / می کند امروز بهر خورده ای خود از افکار
بر گل رخسار وسروقد خوبان چگل / چشم کردند چون سحاب از روی غیرت آشکار
توده توده بی کفن اندامهای نازنین / درمیان خاک وگل افتاده همچون خار وخوار
آنک از صد دست بودش جامه در تن این زمان / دستها بر پیش وپس دارد زخجلت چون چنار
تاج بردند از سر منبر چو دستار از خطیب / طاق بر کندند از مسجد چو قندیل از منار
بوریا در ناخن عابدزنان هر دم که خیز / حلقه بیرون کن زگوش وطوق پس پیش من آر
در ضیاع او که هر یک بود شهری معتبر / گور وآهو راست مسکن شیر وروبه را قرار
باغ چون راغش خراب ودشت گشتن چون سراب / زاغ آن را باغان وقاز این را باز یار
می کند هر شب به جای بلبلان فریادبوم / کا الفرار عاقلان زین وحشت آباد ، الفرار
خسرو الله دمی از حال مسکینان بپرس / ((حسبه الله )) نظر بر حال مسکینان گمار
الامان از تیغ زهر آلود درویش الامان / الحذار از ناوک فریاد مظلوم ، الحذر !
می رباید خال اقبال از رخ مقبل به حکم / تیر آه مستمندان در دل شبهای تار
چون روا داری که در ایام عدل شاملت / کز تواضع می فرستد باز تاج سر به سار
شیر وآهو دست ها در گردن هم کرده خو / خفته باشند ایمن و آسوده در هر مرغزار
آنکه از تشویش ما را جای در سورا خ موش / و آنکه از بیداد ما را پای بر دنبال مار
لجه دریا وما لب خشک چون کشتی صفت / حضرت خورشید وما محروم از وخفاش وار
اند آن شهر این زمان جمعی که باقی مانده اند / از فقیر واز توانگر وز صغار وز کبار
بر امید طلعت خورشید عدلت این زمان / همچو حربا بر سر راهند چشم انتظار
گر زاظهار عنایت هیچ تقصیری فتد / بعد از این دیار کی گردد به گرد این دیار؟
آفتابی از دل ما نور حشمت وا مگیر / آسمانی از سر ما ظل رحمت بر مدار
تا دعای دولتت را از سر امن وامن / می کنیم اندر ((اناء الیل )) و((اطراف انهار))
در کلامم چون که بود اطناب از بیم ملال / بر دو بیت عنصری کردم سخن از اختصار
(( تا ببندد تا گشاید تا ستاند تا دهد / تا جهان بر پای باشد شاه را این یادگار
آنچه بستاند ولایت ، آنچا بدهد خواسته / آنچا بندد پای دشمن ، وآنچه بگشاید حصار ))