سلمان ساوجی › در وصف ساغر و می| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نیست پیدا ، این محیط لاجوردی را کنار / ساقیا دریای می در کشتی ساغر بیار !
چون به زرین زرورق می مگذارن عمر عزیز / زین محیط غم که بروی نیست کشتی را گذار
اندران شبها که خیل ماه بر دارد سپهر / زینهار از دجله خندق ساز واز کشتی حصار !
کشتی خورشید پیکر کانعکاس جرم او / روز روشن می نماید در دل شبهای تار
هست خرم گلشنی ترکیب او از چوب خشک / لیک چوب خشک او می آورد پیوسته بار
مرکبی چوبین روان باباد در رفتن ولی / نیست هیچ از رفتن او باد را بر دل غبار
روحش از باد شمال است وروان از آب بحر / نیست در گیتیجز این آب وهوایش سازگار
معده او بگذارند سنگ خارا را ولی / باشد اندر اندرونش آب صافی ناگوار
آب را هر دم ز پهلویش بود رنگی دگر / خود همین باشد به غایت عالم حسن جوار
گردرین کشتی گذارد روزگار خود جهان / ایمن از موج حواد ث بگذارند روزگار