سلمان ساوجی › درمدح امیر سیخ حسن نویان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به چشم و ابرو و رخسار و غمزه می‌برد دلبر / قرار از جسم وخواب از چشم وهوش از عقل وعقل از سر
نباشد با لب و لفظ وجمال وحال او مارا / شکر در خورد ومی در کام ومه در وجه وشب در خور
سر زلف ورخ خوب وخط سبز ولب لعلش / سمن سای ومه آسای وگل آرای وگهر پرور
عذار وخط ورخسار ولب ودیدار و گفتارش / بهار وسبزه وصبح وشراب وشاهد وشکر
نباشد خالی از فکر وخیال وذکر او مارا / روان در تن خرد در سر سخن در لب نفس در بر
نثار خاک پایت راز جسم وشخص وچشم ورخ / بر آرم جان ببازم سر ببارم در بریزم زر
به بوی رنگ و زیب . فر چو تو کی روید و تابد / گل از گلشن می از ساغر مه از گردون خور از خاور
مگر مالیده ای بر خاک نعل سم اسب شه / لب شیرین خط مشکین رخ نازک بر دلبر
فلک قدری ملک صدری امیری خسروی کامد / سعادت بخت و دولت یار و ملک آرای و دین گستر
قدر قدرت قضا فرمان شهنشهه شیخ حسن نویان / جهانگیر و جهان دارو جهان بخش و جهان دارو
زرای و طلعت و احسان و افضالش بود روشن / چراغ مهر و چشم ماه و آب بحر و روی بر
ز فیض لفظ و کلک و دست و طبعش زله می بندد / قصب قند و مگس شهد و صدف درو حجر گوهر
به امرو رای و تدبیر و مراد اوست گردون را / ثبات و سیر و حل و عقد و امر و نهی و خیر و شر
ز عدل و داد وجودش آنچه دین دارد کجا دارد / دماغ از عقل و عقل از روح و روح از طبع و طبع از خور
زهی آراسته تخت و سپاه . ملک و دین ذاتت / چو دین عقل و روان جسم و حسب نفس و شرف گوهر
تذرو و تیهو و دراج و کبک از پشتی عدلت / همایون فال و فارغ بال و طغرل صید و شاهین بر
ز خال و عم و جد و باب موروثی است ذاتت را / کمال نفس و حسن نطق و عز و جاه و زیب و فر
به کید و مکر و تزویر و حیل نتوان جداکردن / نسیم از مشک و رنگ از لعل و تاب از نارو نور از خور
ز اقبال و جلال و عز و تمکین تو می بخشد / سری افسر شرف مسند امان خاتم طرب ساغر
نمی بینم به دور عدل و داد و لطف طبعت جز / قدح گریان و دف نالان . می آب و نی لاغر
دران ساعت که از پیکار و حرب و رزم کین گردد / اجل مالک روان هالک زمان دوزخ مکان محشر
ز سهم تیر و عکس تیغ و گرد خاک و خون یابی / وجوه اصفر جبال اخضر سپهر اسود زمین احمر
زواج گردو موج خون و آشوب فتن گردد / زمین گردون جهان دریا فرس کشتی بلا لنگر
گهی گردد گهی لغزد گهی پیچد گهی لرزد / سر مردم سم اسب و بن رمح و دل خنجر
تو بر قلب صف خیل سپاه دشمنان تازی / ظفر قاید قضا تابع ولی غالب عدو مضطر
روان سوی عدو گرز و سنان و ناوک و تیرت / عدم دردم بلا در سر اجل در پی فنا در بر
بیندازد و بنهد و فرو گیرند و بردارند / یلان اسپر سران گردن مهان مغفر شهان افسر
به زیرت بادپا اسبی جهان پیمای آتش رو / جوان دولت مبارک پی قوی طالع بلند اختر
به وقت صید و سبق و عزم و رزم و از وی فرو ماند / به سرعت و هم و جستن برق و رفتن سیل و تک صرصر
به سیر و سرعت و رفتار و رفتن بگذرد چون او / نسیم از برو باداز بحر و ابر از کوه و سیل از در
امیر خسروا شاها نوشتن وصف تو نتوان / بصد قرن و بصد دست و به صد کلک و به صد دفتر
کلامی گرچه مطبوع و روان و دلکش است الحق / که دارد چون تو معشوقی نگار چابک و دلبر
به فرو بخت و اقبالت جواب آن چو آب اینک / لطیف و روشن و پاک و خوش و عذاب و روان وتر
بقای و فعل و تاثیر و مدار و سیر تا دارد / نفوس و عنصر و ارواح و چرخ و گردش و اختر
نفوس و عنصر و ارواح و چرخ و اخترت بادا / مطیع و تابع و محکوم و خدمتکار و فرمان بر
خداوندت مه و سال و شب و روز و گه و بیگه / معین و ناصر و هادی و یاور حافظ و یاور