سلمان ساوجی › در مدح دلشاد خاتون| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کجایی ای زنسیمت دماغ باغ معطر ؟ / بیا که باغ به شمع شکوفه گشت منور
هوا زعکس شقایق صحیفه ایست ، ملون / زمین زشکل حدایق کتابه ایست مصور
شکوفه چون گل رویت گشاده روی مطرا / بنفشه چون سر زلفت کشیده خط معنبر
دهان غنچه چولعلت ز خنده گشت لبالب / خط بنفشه چو زلفت معنبر است سراسر
صنوبر اربدل راست نیست بنده قدت / چراست این همه دل در هوای قد صنوبر
اگر چو چشم تو عبهر بعینه ننماید / زمانه چشم چرا بر ندارد از عبهر
درخت شد دم طاوس ، وغنچه شد سر طوطی / ز حلق بلبله باید گشود خون کبوتر
صباح کرده صبوحی به لاله زار گذر کن / که لاله داغ صبوحی کشیده است به رخ بر
ببین که بر سر راه نسیم باد بهاری / چه نافه های تتاری نهاده اند بر آذر
بر آذر است مرا جان بیار آب رزانم / که شوق آب رزانم بسوخت جان برادر
بیار از آن می گلگون که گر شعاع وی افتد / بدین حدیقه گل زرد واشود گل احمر
ز سرکش سر نرگس اگر بخواب فروشد / عجب مدار که دارد پیاله ای دو سه در سر
به باد رفت سر لاله در هوا وهنوزش / بدر نمی رود از سر خیال باده وساغر
به تنگ عیشی از آن رو بساخت غنچه که او را / زریست اندک وصدوجه نازک است بر آن زر
نمود صورت بادام در نقاب شکوفه / چنانک دیده خوبان زطرف شقه چادر
بسی نماند که گردد دهان غنچه خندان / چو طوطی از ره تلقین عندلیب سخنور
برون کشید جهان از قفا زبان بنفشه / مگر نکرد چو سوسن به ذکر شاه زبان تر
سر سلاطین دلشاد شاه جم گهر آن کوه / زخسروان به گهر بر سر آمد ست جو افسر
هزار بار به روزی شکسته از سر تمکین / شکوه مقنعه او کلاه گوشه سنجر
زهی زبادیه آز کاروان امل را / انامل تو بسر حد آرزو شده رهبر !
سعادت ازلی، در ولای جاه تو مدغم / شقاوت ابدی ، در خلاف رای تو مضمر
فروغ نعل سمندت هلال غره دولت / مثال سایه چترت سواد دیده ی کشور
ز خاک پای شریفت عیون حور مکحل / ز بوی خلق لطیفت دماغ روح معطر
تو را بود زصباح ورواح رایت وپرچم / ترا سزد زسپهر وستاره خیمه ولشکر
زعصمتت نکشیده شمال کوشه برقع / زعفتت نگرفته خیال دامن معجر
تویی که دور فلک راست ظل چتر تو مرکز / تویی که حکم قضا راست خط رای تو مسطر
بدور عدل تو آهوی ناتوان رمیده / چو چشم مست بتان است شیر گیر ودلاور
فسانه ایست زبزم تو ذکر روضه وجنت / نشانه ایست ز رای تو اوج طارم اخضر
اگر زمانه گشایش نه از ضمیر تو یابد / کلید صبح شود قفل بر دریچه خاور
زهیچ سینه به عهد تو بر نیامده دودی / که دامن تو بگیرد مگر زسینه مجمر
ز رهگذار تو کی بر دلی نشست غباری / مگر غبار رهت کان نشست بر دل اختر
بجز طلیعه کشور گشای صبح به عهدت / زمانه را به شبیخون کسی نیامده بر سر
زمانه مقنعه زان بر سر خطیب فکندست / که در زمان تو با تیغ رفت بر سر منبر
شب شبه صفت آمد شبیه کلک سیاهت / از آن به یک شکم آرد هزار دانه گوهر
حقیقت است که آموخت از بیان شریفت / طبیعت از قلم نی پدید کردن شکر
چو نقش آینه در قید آهن است همیشه / معارض تو شد از روی عکس برابر
منم که ملک سخن را به عون مدح تو کردم / به زخم تیغ زبان سخن تراش مسخر
چو قطره ام به هوایت بدین دیار فتاده / تو بحر اعظمی این قطره را به لطف بپرور
زلال خاطرم آن در هوای مدح تو صافی / روا مدار که گردد زهر غبار مکدر
تو آفتابی ومن کم نیم زذره خاکی / که او زیک نظر آفتاب گشت مشهر
زبان کلک به روی کتاب غیر ثنایت / گر از دهان دوایت آورد حکایت دیگر
زبان خامه ببرم بریزم آب مرکب / لب دوات ببندم سیه کنم رخ دفتر
همیشه تا چو دم صبح زنگ شب بزداید / جمال صورت عالم نماید آینه خور
غبار نعل سمند تو باد از همه رویی / سواد چشم جهان را چو روز آمده در خور
فروغ رای منیرت، نگین خاتم دولت / بقای مدت عمر ت،طراز دامن محشر