سلمان ساوجی › در مدح شاه دوندی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حور اگر دیده بدین روضه کند روزی باز / کند از شرم در روضه فردوس فراز
ای نهال چمن جا ه در این روضه ببال / وی حریم حرم قدر بدین کعبه بناز
بوستانی است که طاوس ملایک هر دم / از سر سدره نماید به هوایش پرواز
خم طاقش همه با سقف فلک گردد جفت / لب بامش همه در گوش زحل گوید راز
جای ما هست چه جای مه ومهر است که هست / مه فروزان وبه صد پایه زمهر است فراز
زهره را زهره نباشد که به بامش گذرد / تا نباشد زوکیلان درش خط جواز
مشک خاک در او خواست که گردد اقبال / گفت در خانه ما راه ندارد غماز
خشت ایوانش در سدره یگردون خشتک / طرز بنیانش بر دامن آفاق طراز
آن بزرگی وضیا یافت از این خانه عراق / که زارکان حرم کعبه واز کعبه حجاز
خوش بهاری است بساز ای بت چین برگ بهار / خوش مقامی است نوا راست کن ای مایه ناز
تا به کی چرخ مخالف ره عشاق زند ؟ / هر دای راست کن ای مطرب عشاق نواز
ساقیا ! برگ طرب ساز که از بلبل وگل / کا روبار چمن امروز به برگ است و به ساز
نرگس از مستی می سر بنهاده است به خواب / سر بر دامن گل پای کشیده ست دراز
غنچه ی شاهد رعنا همه غنج است ودلال / بلبل عاشق شیدا همه شوق است ونیاز
بوستان سفره پر برگ گل از هم بگشود / بلبلان را به سر سفره ی گل داد آواز
باغ را سبزه طرازیده عذارست مگر / خطی آمد به وی از عارض خوبان طراز
افسر لاله ببین بر صفت تاج خروس / چشم نرگس بنگر بر نمط دیده باز
باغ چون مجلس سلطان جهان است امروز / از لطافت شده بر جنت اعلی طناز
شاه وندی جوانبخت جهان بخش که او / از کمال شرف است از همه شاهان ممتاز
آن کریمی که درین گنبد فیروزه صدا / بجز از شکر ایادیش نمی گوید باز
ادب ان است که با حرمت عدلش پس ازین / بر سر جمع نبرند سر شمع به گاز
ای زشرم اثر رای تو خور در تب و تاب / وی زمهر سم شبدیز تو مه در تک و تاز
مه به نعل سم شبدیز تو هرگز نرسد / گو به آم شد ازین بیش تن خود مگذار
چتر انصاف تو چون ظل همای انداز د / کبک در سایه او خنده زند بر شهباز
در کمال شرف و جاه و جلالی اکنون / هست دور ابد انجام تو را این آغاز
هر کجا چتر همایون تو را باز کنند / ادب آن است که خورشید کند دیده فراز
میل آتش بکشندش ز شهاب ار نکند / آسمان دیده انجم به شبستان تو باز
پادشاها چو دل از غیر تو پرداخته ام / لطف کن لطف دمی با من بیدل پرواز
آنکه جز پرده مدحت ننوازد شب و روز / بلبل خاطر او را به نوایی بنواز
نظر انداز بدین گفته که ضایع نشود / گفته اند آنکه نگویی کن و درآب انداز
تا دهد هر سر سالی زپس پرده غیب / عرض خوبان ریاحین فلک لعبت باز
قبله خلق جهان باد سراپرده تو / وز شرف پرده سرای فلکش برده نماز