سلمان ساوجی › در مدح دلشاد خاتون| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خوش بر آمد به چمن با قدح زر نرگس / ساقیا باده که دارد سر ساغر ، نرگس !
جام زرده به صبوحی که چو نرگس به صباح / ریخت در جام بلورین می اصفر نرگس
سرش از ساغر می نیست زمانی خالی / همه سیر وزر خود کرد دراین سر نرگس
شمع جمع طرف وچشم وچراغ چمن است / زان چمن را همگی چشم بود بر نرگس
آسمانی است توگویی به سر خویش که کرد / گرد خورشید به دیدار شش اختر نرگس
زان همه روزه به خواب است فرو رفته سرش / که همه شب ننهد دیده به هم بر نرگس
بر ندارد به فلک سر زسر کبر مگر / گشت مغرور بدین تاج مزور نرگس
یک گل از صد گل عمرش نشکفته است چرا / پشت خم کرد چو پیران معمر نر گس
راست شکل الفی دارد وصفری بر سر / شده مرغون بدین تخته ی اغبر نرگس
عشر آیات چمن شد به حسابی که نمود / نقش صفر والف اصفر واخضر نرگس
گه مثالی بود از چتر فریدون لاله / گه نشانی دهد از تاج سکندر نر گس
گوییا پور پشنگ است که برداشته است / بسر نیزه کلاه از سر نوذر نرگس
دیده بر فرق وسر افکنده زشرم است به پیش / چون گنه کار در عرصه محشر نرگس
صبح بخشید درستی زرش اندر کاغذ / سر در آورد در آن وجه محفر نرگس
هر دمش تازه گلی می شکفد پنداری / راست بر طالع من زاد زمادر نرگس
داشت از رنج سهر عارضه ای پنداری / شد به ((حمد الله )) ازان عارضه ، خوشتر نرگس
نقشش از طا سک زر چون همه شش می آید / از چه معنی ست فرومانده به شش در نرگس
سیم وزر های پراکنده دی ماه خزان / گوییا در قلم آورد به یک سر نرگس
هست بر یک قدم استاده به یک جای مقیم / ننهد یک قدم از جای فراتر نرگس
ناتوان شد زهوای دل ودارد زهوا / رخ زرد وقدم کوژ وتن لاغر نرگس
ید بیضا وعصا وشجر اخضر نار / همه در صورت خود کرد مصور نرگس
راست گویی به سر نیزه برون آور دست / دیده دشمن دارای مظفر نرگس
دوش گفتم غزلی در نظر نرگس مست / کرد بر دیده سواد این غزل تر نرگس
داشتی شیوه چشم خوش دلبر نرگس / گر شدی تیغ زن ومست ودلاور نرگس
نسخه چشم سیاهش ، که سوادی ست سقیم / بردگویی به بیاض ورق زر نرگس
در هوای لب وچشمش هوس خمر وخمار / در دماغ ودل خود کرد مخمر نرگس
باد چون در کشدش دامن سنبل زسمن / صبح چون بشکفدش بر گل احمر نرگس
قایلان را چه زبان ها که بود چون سوسن / ناظران را چه نظر ها که بود بر نرگس
تا به چشم تو مگر باز کند دیده خویش / بر سر وچشم خوش خویش نهد زر نرگس
از حسد چشم ندارد که به بالا نگرد / بر سر سرو تو تا دید دو عبهر نرگس
به خیال قد وبالای تو روزی صد بار / سر نهد در قدم سرو وصنوبر نرگس
عالم حسن جهانگیر تو خرم باغی ست / که درو لاله زره دارد وخنجر نرگس
چون دهان تو بود گر بود املح ، پسته / همچو چشم تو بود گر دبود احور ، نرگس
نه فلک راست جز از زلف تو بر مه سنبل / نه جهان راست جز از چشم تو در خور نرگس
حلقه ی لعل تو درج است ، لباب گوهر / خانه چشم تو باغی ست سراسر نرگس
غمزه یترک کماندار تو را دید مگر / که برون کرد خیال کله از سر نرگس
هر زمان چشم تو در دیده یمن خوبتر است / زانک در آب بود تازه وخوشتر نرگس
ساقی مجلس شاه است که با ساغر زر / ایستا دست همه روزه برابر نرگس
شاه دلشاد جوانبخت جهانگیر که هست / کرده از خاک درش دیده منور نرگس
آنک از عهد عفافش نتواند نگریست / در عذار سمن وقامت عرعر نرگس
شب وروز است به نظاره بزمش چو نجوم / سر فرو کرده از این بر شده منظر نرگس
در صبوح چمن از ساغر لطف تو کشد / گر کشد لاله صفت داغ معنبر نرگس
چشم بازی وطریق ادب آن است ، انصاف / که کله کج ننهد پیش تو دیگر نرگس
سر در افکنده به پیش از ورق گل هم شب / صفت خلق خوشت می کند از بر نرگس
تا ببندد کمر خدمت بزم تو چونی / طرف زرین کمری ساخت ز افسر نرگس
گرفتند سایه ابر کرمت بر سر خاک / جز زر و سیم و زمرد ندهد بر نرگس
از زرو نقره دواتی است مرکب کرده / تا کند مدح تو بر دیده محرر نرگس
چه عجب باشد اگر چون گل و بلبل گردد / در هوای چمن بزم تو صد پر نرگس
بشکافند نفس خلق تو دری لاله / بر دماند اثر لطف درآذر نرگس
نور رای تو اگر نامیه را مایه دهد / زهره زاهر سر بر زند از هر نرگس
بوی آن می دهد از عفت ذاتت که دگر / بر نیاید پس از این جز که به چادر نرگس
چشمش از چشمه خورشید شود روشنتر / از غبار در تو گر کشد اغبر نرگس
روز بزم از طرف جود تو طرفی بر بست / لاجرم شد به زرو سیم توانگر نرگس
در سراپرده بزم تو کنیزان باشند / نوبهار و سمن و لاله و دیگر نرگس
گر تو از عین عنایت سوی نرگس نگری / زود بیند بر اعیان شده سرور نرگس
نیست از اهل نظر ورنه نهادی بر چشم / این سواد سخن همچوزرتر نرگس
به زبانها کند آزادی من چون سوسن / به مثل گر شود امروز سخنور نرگس
تا نیاید به کله داری طغرل شاهین / تا بع افسر نشود سنجر نرگس
روضه جاه تو را آنکه سپهرش چمن است / باد تا بنده تر از زهره از هر نرگس