سلمان ساوجی › در مدح امیر شیخ حسن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای سر کوی تو را کعبه رسانیده سلام / عاشقان را حرم کعبه کوی تو مقام
سعی در راه تو حج است و غمت زاد مرا / در ره حج تو این زاد همه عمره تمام
سالکان طرق عشق تو هم کرده فدا / جان درآن بادیه بی دیه خون آشام
طایره سد ره نشین را که حمام حرم است / از هوا دانه خال تو درآورده به دام
حسرت زمزم خاک درت آن مشرب / جان ما را به لب آورده چو جام است مدام
بی نبات لب تو آب خضر بوده مضر / بی هوای در تو بیت حرم گشته حرام
بر در کعبه کوی تو زباران سرشک / ناودانهاست فرود آمده تا شام ز بام
گر بود سنگ سیه دل غمت از جا ببرد / دل چه باشد که به مهر تو کند صخره قیام
کعبه روی صفا بخش تو در کعبه روی / آفتابی ست بنامیزد در ظل غمام
جز به زلف سیت فرق نشاید کردن / که کدام است جمال تو و خورشید کدام
هر کجا گفته جمال تو که عبدی عبدی / زده لبیک لب خواجه سیاره غلام
آفتابی و چنان گرد تو دل ذره صفت / در طواف است که یک ذره ندارد آرام
زان لب ای عید همایون شکری بخش مرا ! / که به قربان لبان شکرینت با دام
حاجیادر پی مقصود قدم فر سودی / خنک آنان که به گام می برسیدند به کام
چه کنی این همه ره ؟ صدر رهت آخر گفتم / کز تو تا کعبه مقصود دو گام ست دو گام
دولت حاج نیابد مگر آن کس که به صدق / بندد احرام در کعبه حاجات انام
صورت لطف خدا مظهر حاجات ، اویس / ظل حق روی ظفر پشت وپناه اسلام
لمعات ظفر از پرچم او می تابد / چون کواکب زسواد شکن زلف ظلام
رای او آن که دهد پیر خرد را تعلیم / فکر او آن که کند سر قضا را اعلام
خوانده از چهره یامروز نقوش فردا / دیده از روزن آغاز لقای انجام
ای زاندیشه تیغ تو بداند یشان را / نقطه از صلب گریزان و جنین از ارحام
عکس رای تو اگر بر رخ ماه افتادی / خواستی مهر به عکس از رخ مه نور به وام
شرم رای تو رخ عین کند چون دل نون / زخم تیر تو دل قاف کند چون تن لام
از می ساغر لطف تو حبابی ناهید / وز دم آتش قهر تو شراری بهرام
نظر پاک تو در کتم عدم می بیند / آنچه اسکندر وجم دید در آیینه یجام
دیده از کبک در ایم تو شاهین شاهی / کرده با شیر به دوران تو گوران آرام
چرخ بر عزم طواف در تو هر روزی / بسته از چادر کافوری صبحست احرام
کوه را گر تف قهر تو بگیرد نا گه / خون لعلش به طیق عرق آید به مشام
آب را با سخطت پای بود در زنجیر / کوه را با غضبت لرزه فتد بر اندام
با کفت ابر حیا داشت زیم خواهش آب / گفت چون ملتمسی می طلبم هم زکرام
کمترین نایب دیوان تو در مسند حکم / آسمان را قلم نسخ کشد بر احکام
در زوایای حریم حرم معد لتت / شده طاوس ملایک به حمایت چو حمام
شد به خون عدویت تیغ به حدی تشنه / که زبان از دهان افکنده برونست حسام
می گدازد تن خود را زر از آن شوق کجا / لقب شاه کند نقش جبین از پی نام
قلمم گر به ثنای تو ز سر ساخت قدم / طبع من ریخت به دامن گهرش در اقدام
تا کند فصل خزان ابر سیه بستان را / یعنی اطفال چمن راست کنون وقت طعام
مهرگان باد همایون ومبارک عیدت / ای همایون زرخت عید وشهور وایام !
شب اقبال نکوه خواه تو در زیور روز / صبح اعمار بداند یش تو در کسوت شام