سلمان ساوجی › در موعظه ونصیحت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زحبس نفس خلاص ای عزیز اگر یابی / سریر سلطنتت مصر جان مقر یابی
از این خرابه کنگر مقام اگر ببری / فراز کنگره یعرش مستقر یابی
اگر به چشم تامل به خاک در نگری / به زیر پای خود اندر هزار سر یابی
کمال قدر وشرف می کنی طلب چون ما / منازلی که تو می جویی از سفر یابی
ز خود سفر کن اگر نعمت ابد طلبی / که در چنین سفر آن سفره ی ما حضر یابی
تو مرغ بی پری از بال نیست خبری / به بال کن طیران تازه بال پر یابی
به زیر تیغ چو کوهی نشسته تا باشد / که سنگ پاره ای از لعل بر کمر یابی
بدان قدر که بیابی زرزق راضی شو / چو بیش و کم همه در قبضه ی قدر یابی
دل است کعبه ی عرفان کعبه ی دل را / دراز صفات توسعی بکن که در یابی
به بوی دوست سحر خیز شو چو باد صبا / که بوی دوست زمشکین دم سحر یابی
چو مشکو عود عزیزی نفس وطیب نفس / بسوز سینه و خونا به ی جگر یابی
ندیم مجلس کروبیان قدس شوی / زشر نفس خلاصی بجوی اگر یابی
به خلوت حرم دوست آن زمان برسی / کزین ده و دو درونه تتق گذر یابی
دل شکسته چو یاقوت شاد کن وانگه / به عهده یمن از آتش اگر ضرر یابی
اگر نه بر دل کوه است خاری از درون / فسرده خون زچه در سینه یحجر یابی
زغصه بر جگر بحر نیز داغی هست / وگرنه از چه لبش خشک وچشم تریابی
ز چشمت ار سبل ریب عیب بر خیزد / سرایر حجب غیب در نظر یابی
خواص خاص زعامی مجو که ممکن نیست / که آنچه در دل بحر است در شمر یابی
برای مصلحتی پادشاه گردون را / گهی به خاوران و گاهی به باختر یابی
سپهر با عظمت را که بسته اند کمر / برای خدمت اولاد بو البشر یابی
تو در مزراغ دنیا چو تخم بد کاری / در آخرت هم ازین جنس بارو بر یابی
دو تویی فقرا جامه ایست کز عظمت / هزار میخی افلاکش استر یابی
ندارد ان شرف و اعتبار دینی درون / که خویش را تو بدان چیز معتبر یابی
ببخش مال و نترس از کمی که هر چه دهی / جزای آن به یک ده ز داد گر یابی
تو همچو منبع ماهی به عینه چندانی / که بیشتر بدهی فیض بیشتر یابی
چو غنچه خانه پر از برگ ودایمی دلتنگ / که کی ز باد هوا خرده ای ز زر یابی
مقرر است نصیب ار هزار سعی کنی / هر آنچه هست مقدر همان قدر یابی
چو نرگست همگی چشم بر زر و سیم است / نظر به زر نکنی هیچ اگر بصر یابی
مکن ملامت دنیا که سست بنیاد است / کزین سرای دو در خلد هشت در یابی
جلیس او شوی آنگه که چشم و گوشی را / کز آن جمال و مقال حبیب در یابی
چو گاو و چشم ز دیدار عیب سازی کور / چو پیل گوش ز گفتار خلق کر یابی
گذر به لاله ستان کن چو باد تا در خاک / غریق خون همه سرهای تا جور یابی
اگر به نسخه تشریح چشم در نگری / شروح صنع درین جلد مختصر یابی
گذشت عمر عزیزت به هرزه تا امروز / دلا به کوش که باقی عمر دریابی
تو مردمی ز همه مردمی امید مدار / که این کرم ز نفوس ملک سیر یابی
مباش در دم نحلی که در دمش نوش است / که در دم و دم او نوش نیشتر یابی
ببین که با همه حسن اللقا چه کوتاهست / بقای صبح دوم را که پرده در یابی
ز آه سرد حذر کن که کوه را چون کاه / زباد سینه درویش بر حذر یابی
از مروت نیست پیشش بحر را خواندن سخی / وز سبکباری ست گفتن کوه را نزد ش حلیم
ای عیون اختران از خاک در گاهت کحیل ! / وی جبین آسمان از داغ فر مانت وسیم
هم به جنب همتت گردون خسیس ومه گد ا / هم به خیل حشمتت دریا بخیل وکان لئیم
سفره ی افلا ک را رای تو بخشد قرص چاشت / ابلق ایام را جودت دهد وجه فضیم
می کند ثابت به برهان های قاطع تیغ تو / کوشهاب ثاقب است وخصم شیطان رجیم
در میان روز وشب گر تیغ تو سدی کشد / خیل شب زان پس نیارد سر بر آوردن زبیم
کعبه درگاه توست اندر مقامی کاسمان / بسته احرام عبادت گرددش گرد حریم
خویشتن را دشمنت بر تیغ دولت می زند / لاجرم پروانه سان می سوزد از تاب الیم
از در اصحاب دولت می توان گشت آدمی / یافت از اقبال ایشان پایه ی انسان رقیم
ای عدو در زیر شیر رایت او شد که هیچ / در نمی گیرد سگی وروبهی با این غنیم!
با قضا حیلت چه آرزد زانکه در روز اجل / عاجز است از دفع دشمن سوزن چو موی سیم
خصم بالین سلامت را کجا بیند به خواب / زا نکه آن سر کش زیادت می کشد پا از گلیم
پادشا ها در بهار دولتت من بی نوا / هستم آن بلبل که چون عنقاست مثل من عدیم
گر چه بیمار است طبعم قوتی دارد سخن / ورچه باریک است معنی دارم الفاضی جسیم
گر به دست دیگری آرم سخن عیبم مکن / زان سبب کز دست خویشم در عذابی بس الیم
تا ندید گل بود هر سال بلبل در بهار / در بهار کامرانی دولتت بادا ندیم !