طالع عالم مبارک شد به میمون اختری / منتظم شد سلک ملک دین به والا گوهری
تاج شاهی سرفرازی میکند امروز از آنک / گردنان مملکت را دوش پیدا شد سری
اول ماه جمادی سال ذال و میم و حا / ز آفتابی در وجود آمد به شب نیک اختری
تا حساب طالعش بیند در اصطرلاب ماه / شب همه شب بود کیوان منتظر بر منظری
قاضی صدر ششم، در عین طالع مینوشت / بر سعادتمندی هر دو جهانش منظری
بهر قربان شحنه پنجم که ترک انجم است / بر گلوی بره میمالید هر دم خنجری
خسرو کشور گشای قلعه چارم ز زر / حضرت عالیش را ترتیب میداد افسری
زهره زان شادی صاحب طالع است آمد به رقص / بر سیوم گلشن به دستی می به دستی مزمری
از پی تحریر حکم طالعش تیر دبیر / پیش بنهاده دواتی باز کرده دفتری
تا سپند شب بسوزاند به دفع چشم زخم / صبحدم زین مجمر فیروزه پر کرد آذری
با دلی پر مهر میگردید چرخ گوژ پشت / برسر گهوارهاش چون مهر گستر مادری
عنبر شب تا کند او را به لالایی قبول / عرض کردی خویشتن را هر زمان در زیوری
از قدوم فرخ او آتش اعدا بمرد / مقدم او داشت گویی معجز پیغمبری
دفع یاجوج بلا و فتنه را آمد پدید / در جهان از پشت دارای جهان اسکندری
شاه غازی ظل یزدان شیخ حسن نویان که هست / گردن گردون ز بار منتش چون چنبری
آنکه نامش میزداید چهره هر سکهای / وانکه ذکرش میفزاید پایه هر منبری
موکب اقبال او را صبح صادق سنجقی / ساقی احسان او را بحر زاخر ساغری
بر تیغش گرفتند بر کوه خارا کوه را / باز نشناسد کسی از کومه خاکستری
در چنان روزی که گفتی گردگردون گرد کرد / چهره خورشید را پنهان به کحلی معجری
ز آتش پولاد رمح و تابش دم هر نفس / سینه گردون شدی چون کوره آهنگری
هر سواری بود گاه حمله بردن در نبرد / آهنین کوهی روان در عرض گاه محشری
هر درفشی اژدهایی هر کمندی افیعی / هر حسامی آفتابی هر نیامی خاوری
چون بر اطراف می یاقوت گون سیمین سحاب / بر سر سیلاب خون افتاده هر جا مغفری
قلب دشمن کز صلابت با شکوه کوه بود / بود گاه حملهاش کاهی به پیش صرصری
از سلیمان خاتمی بس و از شیاطین عالمی / از کلیم اله عصایی و از فراعین لشگری
بر سر رمحش چو چشم دشمنان دیدی خرد / در دماغ خویشتن بستی خیال عمری
هم بمیرند آخر آن اشرار کز شمشیر میر / میجهند امروز یک یک چون شرار از اخگری
ابتدای این سعادت هیچ دانی از چه بود / از خلوص اعتقاد داوری دین پروری
سایه حق شاه دلشاد آنک آمد حضرتش / ملجا هر پادشاهی مرجع هر داوری
بی هوای او نپوید هیچ دم در سینهای / بی رضای او نیاید هیچ جان در پیکری
در سرابستان قدرش شکل انجم بر فلک / قطرههای شبنمند افتاده بر نیلوفری
سالها شد تا نمییارد زدن راه عراق / هیچکس در روزگار او مگر خنیاگری
در شب تاریک حرمان رهرو امید را / جز فروغ اختر رایش نباشد اختری
سرو را قرب سه سال است این زمان تا هر زمان / خاک پایت را جبینم میدهد دردسری
داشتم امید آن کز خدمت درگاه تو / همچو دیگر همسران خویش گردم سروری
صورت احوال من یکباره دیگر گون شدست / وز من باور نداری هم بپرس از دیگری
قرض خواهانم یکایک بستدند از من به وجه / گر ز انعام تو اسبی داشتم یا استری
نیست روی آنکه راه خانه گیرم زین بساط / این چنین فارد که من افتادهام در ششدری
نا امید از لطف یزدان نیستم با این همه / همتی در بستهام باشد که بگشاید دری
تا بیان ثابت نگردد جز به قول حجتی / تا عرض قائم نباشد جز به ذات جوهری
باد ز آفات عوارض در پناه لطف حق / جوهر ذاتت که هست الطاف حق را مظهری
تا ابد باشد در ظل شما شه زادگان / این یکی طغرل تکینی وان دگر شه سنجری