سلمان ساوجی › درمرثیه شیخ زاهد| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دریغا که باغ بهار جوانی / فرو ریخت از تند باد خزانی
دریغ آن مه سرو بالا که او را / ز بالا فتاد این بلا ناگهانی
تو دانی چه افتاده‌ است ای زمانه / فتادست مصر کرم را میانی
عجب دارم از شاخ نازک که دارد / درین حال برگ گل بوستانی
درین ماتم ارچه زمین سبز پوشد / سزد گر کند جامه را آسمانی
تو را باید ای گل به صد پاره کردن / کنون گر گشایی لب شادمانی
چه افتاد گویی که گل برگ رعنا / بخون شست رخساره زعفرانی
دل لاله بین روی سرخش چه بینی / که هست از طبانچه رخش ارغوانی
بهارا روان کرده‌ای اشک باران / در آنی که پیراهن گل درانی
هزارا مبادت از این پس نوایی / اگر بعد از این بر چمن گل بخوانی
دران انجمن اشک مردم روا شد / که شاه جوان از سر مهربانی
همی گفت ای آفتاب نشاطم / فرو رفته در بامداد جوانی
انیس دل و خاطرم شیخ زاهد / که در خاطر آورد دل این گمانی
که از صد گلت غنچه ناشکفته / به باد فنایت دهد دهر فانی
به طفلی که دانست جان برادر / که جان برادر به آتش نشانی
به خون دل و دیده‌ات پروریدم / ندانستم این کز دلم خون چکانی
ز دست حریف اجل میر قاسم / مگر باز خورد این قدح دوستکانی
تو وقتی ز دل می‌زدودی غبارم / کنون زیر خاکی کجا می‌توانی
برادر ندارم کنون با که گویم / گرم باشد از دهر درد نهانی
الا این خرامان صنوبر چه بودت / که چون نارون بر چمن ناروانی
نه در بزم می دوستان می‌نوازی / نه در رزم بر دشمنان می‌دوانی
نه صوت نی از مطربان می‌نیوشی / نه جام می از ساقیان می‌ستایی
برانم که گرد حریفان نگردد / دگر رطل می با وجود گرانی
چه آوازه از نی شنیدست گویی / که چشم قدح می‌کند خون فشانی
کسی کین سخن بشنود گر بود سنگ / دلش خون شود چون دل لعل کانی
صبا دم بر افتاده در باغ رضوان / به دلشاد شه می‌برد زندگانی
که آرام جان تو زد شیخ زاهد / سراپرده بر جنت جاودانی
ندانم که چون در نینداخت خود را / ز بام فلک خسرو خاروانی
ندانم چرا مه که از خرمن خور / بگسترد بر شارع کهکشانی
ایا مادر شوخ بی شرم گیتی / چه بی شرمی است این و نامهربانی
یکی را که خواهی به دین زار کشتن / ز بهر چه زایی چرا پرورانی
در اهل جهان بلکه در خانه خود / عجب آتشی زد سپهر دخانی
ندانست گیتی کسی را امانی / تو از وی چه داری امید امانی
چو پروانه یکبارگی سوخت خلقی / بدین شمع جمع و چراغ معانی
دلا نیست گیتی سرای اقامت / که هست امر مانی و تو کاروانی
نمی بایدت رفتن آخر گرفتم / که بس دیرمانی درین ایر مانی
تو را که همای خرد هست در سر / منه دل به این خانه استخوانی
شها نیک دانی تو رسم جهان را / تو خود در جهان چیست کان راندانی
جهان بی‌ثبات است تا بوده‌ایم / چنین بود رسم بد این جهانی
دل یوسف عهد خون است گویی / ز نا دیدن ابن یامین ثانی
بماناد کیخسرو آنکش برادر / فرو آمد از قلعه خسروانی
خدایا تو آن نازنین جهان را / فرود آر در جنت جاودانی
بر آن آفتاب کرم بخش برجی / که آنجاش طوبی کند سایه بانی
روان باد ای چشمه خضر روشن / که دادی به اسکندری زندگانی
شهنشه اویس آفتاب سلاطین / سر افسر ملک نوشین روانی
فریدون ثانی که پاینده بادا / بدو ملک دارایی و اردوانی
الهی تو این پادشاه زمین را / نگه دار از آفات آخر زمانی
به اخلاص پیران و صدق جوانان / که این نوجوان را به پیری رسانی
اگر چه مصیبت عظیم است لیکن / چه تدبیر شاها تو جاوید مانی