سلمان ساوجی › درمرثیه میر قاسم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دریغا که خورشید روز جوانی / چو صبح دوم بود کم زندگانی
دریغا خرامنده سروی که بودش / درین مرز ایران زمین مرزبانی
دریغا سواری که جز صید دلها / نمی‌کرد بر مرکب کامرانی!
دریغا که ناگه گلی ناشکفته / فرو ریخت از تند باد خزانی!
برین آفتاب ای فلک زار بگری / فرو رفته در صبح جوانی
درد باد گل را دهن برین غم / چرا می‌گشاید لب شادمانی؟
چه شوخی جهانا که شرمت نیاید / از آن طلعت خوب و فر کیانی!
ایا شمع گریان نگویی چه بودت / که بر فرق خاک سیه می‌فشانی؟
ایا صبح خندان چه حالت شنیدی / که بر سینه مشکین قصب می‌درانی؟
یقین است ما را درین خانه رحلت / ولیکن نبود این کسی را گمانی
که در عنفوان صبا میر قاسم / زند خیمه بر جنت جاودانی
دریغ آن سرو افسر شهریاری / دریغ آن قد و قامت پهلوانی
هنوزش خط سبز ننوشت گامی / در اطراف رخساره ارغوانی
هوای پدر کرد و مادر همانا / کزین مادران دید نامهربانی
سواری چنان که پنداشت چرخا / که بر مرکب چون پیکر نشانی
هژبری چنین که دانست دهرا / که پابست گوری کنی ناگهانی
ایا مردم دیده چون بود حالت / در آن عین بیماری و ناتوانی؟
به بدری محاق تو واقع شد ای مه / چه تدبیر با گردش آسمانی؟
اگر خسرو عهد بوری درین ملک / در آن مملکت نیز نوشی روانی
دلا کار و بار جهان آزمودی / چرا در پی کار و بار جهانی؟
گذری است عمرت همان به که او را / به خیر و سلامت خوشی بگذرانی
تو خود گیر کاندر جهان دیر ماندی / چه بنیاد بر خانه ایرمانی
ندانم که کرد ناگه تحمل / دل نازک پادشاه این گرانی
بماناد کیخسرو آنکش برادر / فرود آمد از باره خسروانی
دل یوسف عهد چون است گویی / ز نادیدن ابن یامین ثانی
شها باد دوران عمر تو باقی / چنین است احوال دنیای فانی
چو یاقوت با کوه پیوسته بادا / بقای تو ای گوهر کن فکانی