سلمان ساوجی › در مدح شاه دوندی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بهار و نگار و شراب و جوانی / کسی را که باشد زهی زندگانی
دو چیزند سرمایه کامگاری / دو ذوقند پیرایه شادمانی
نشاط شراب و شراب صبوحی / صبوح بهار و بهار جوانی
وگر وصل یاری دهد دست با آن / زهی پادشاهی زهی کامرانی
درین وقت یاری سبک روح باید / که بر گل کند چون صبا جانفشانی
بیاد گل و ارغوان می‌ستاند / ز ساقی گلرخ می ارغوانی
صبا هر صباح از سر کوی جانان / همه بار جان آورد ارمغانی
کلاه گلست افسر کیقبادی / بساط چمن دیبه خسروانی
دل غنچه چون خوش نباشد که با گل / بخلوت کند عیشهای نهانی
مشو غافل از عمر و می‌دان غنیمت / حضورش که یار عزیزست و جانی
چو خواهد گذشتن همان به که او را / دمی خوش برآری و خوش بگذرانی
شبی بلبلی گفت با من به باغی / که ای عندلیب ریاض معانی
همیشه از این بیش دلشاد بودت / چه بودت که غمگین شدی ناگهانی
تو را مدتی بود خرم بهاری / برانداختش تند باد خزانی
هوای کدامین چمن داری امروز؟ / ندیم کدامین گل و گلستانی؟
بدو گفتم آری چنین است و برکس / نماند نعیم جهان جاودانی
کنون می‌دمد باز بوی بهاری / به سر سبزی و می‌دهد شادمانی
فلک می‌رود در پی عذرخواهی / جهان می‌رود بر سر مهربانی
در آن باغ خرم که خوش باد خاکش / اگر بلبلی کردم و مدح خوانی
چو هدهد کنون می‌کنم سرفرازی / به خاک کف پای بلقیس ثانی
چو بلقیس جمشید تخت معالی / چو جمشید خورشید چرخ معانی
سپهر کرم شاه‌وندی که هست او / سزاوار دیهیم و تاج کیانی
سرای جهان را به تدبیر بانو / بنای کرم را به تحقیق بانی
اگر نه زحل بر فلک شب همه شب / کند بام قصر تو را پاسبانی
فرود آری از قلعه هفتمین‌اش / غلامی سیه را بجایش نشانی
خرد چون قلم در صفات کمالت / فرو ماند از بی سری و زبانی
اساس سرای بزرگی به همت / نهادی وزودش به جایی رسانی
که در بارگاه تو از فرط حشمت / زنند آسمانها در آستانی
ایا شهریاری که از ابر و دریا / کفت بر سر آمد به گوهر فشانی
شده بر خلایق چو اوقات خمسه / دعای تو واجب چو سبع المثانی
سحابی است چتر تو بالای گردون / که خورشید را می‌کند سایه بانی
به عهدت صبا شرم دارد گشادن / نقاب از عذار گل بوستانی
الا تا نسیم صبا هر بهاری / زمین را دهد کسوت آسمانی
بهار بقای سرت سبز بادا / چنان کآسمانش کند بوستانی