سلمان ساوجی › درمدح دلشاد شاه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای سرو گل عذار و مه آفتاب روی / ما را متاب در غم و از ما متاب روی
با سایه سواد سر زلف خویش گیر / ما را که سوختیم در این آفتاب روی
یارب چه نازکی که چو بر گل گذر کنی / گیرد تو را از آتش اندیشه تاب روی
مشک خطا ببوی تو خود را بباد داد / الحق نموده بودش فکر صواب روی
ماهیت جمال تو گر بیند آفتاب / پنهان کند ز شرم رخت در نقاب روی
گر روی را به آینه بنمایی از حجاب / ننماید آینه پس ازین از حجاب روی
چشم مرا ز بهر خیال تو هر شبی / داده هزار دانه در خوشاب روی
ای کاشکی خیال تو دادی مجال خواب / بودی که بخت من بنمودی به خواب روی
چشمم در آرزوی عقیق تو هر نفس / شوید به خون لعل چو جام شراب روی
عشق تو آب روی مرا برد اگر چه من / دارم همیشه در غم عشقت بر آب روی
آنکس که آبرو طلبد گو برو بنه / بر خاک پای مریم عیسی جناب روی
دلشاد شاه، شاه جوانبخت کز شرف / بر خاک درگهش نهد افراسیاب روی
آنکو نموده بر سر دریای همتش / نه قبه سپهر به شکل حباب روی
درگاه اوست قبله حاجات ازان بود / از هر طرف نهاده بر او شیخ و شاب روی
آن بر کابروی جهان از عطای اوست / پیش تو بر زمین نهد از بهر آب روی
روی سحاب شد ز حیا غرق در عرق / از بس که کرد در تو به خواهش سحاب روی
آنکش نسیم خاک در تست در دماغ / در هم کشید چو غنچه ز بوی گلاب روی
پیوسته روی بخت جوان تو تازه است / شک نیست که خود تازه بود در شباب روی
شیر از حمایت تو کند بر غزال پشت / تیهو به پشتی تو نهد در عقاب روی
پیش سحاب چتر تو روزی هزار بار / خورشید همچو سایه نهد بر تراب روی
از بس که در هوای تو گرم آمد آفتاب / اینک ببین بر آمده سرخ از شتاب روی
برگردد آسیای پر از دانه فلک / یک جو اگر بتابی از و در عتاب روی
پشت سپهر گوژ شد از غصه چون هلال / تا سوده است بر کف پایت گلاب روی
با تیغ مهر اگر تو به کین یک نظر کنی / دارد نهفته تا به ابد در قراب روی
از عجز در سیاقت تعداد بخششت / شد خاممه را سیاه به روز حساب روی
با نطق بنده طوطی سر سبز اگر سخن / گوید جهان سیه کندش چون غراب روی
منت خدای را که به یک التفات تو / ناگه سعادتیم نمود از حجاب روی
بختم خطاب کرد که ای کامجو منه / الا به بارگاه شه کامیاب روی
بودم بنفشه وار از اندیشه گوژ پشت / چون لاله بر شکفت مرا زین خطاب روی
گر کلک بر کتاب نهم جز به مدحتت / بادا مرا سیاه و کلک و کتاب روی
ای آفتاب ملک ز من نور وامگیر / وی سایه خدای زمن بر متاب روی
تو ماه و من عطاردم اریک نظر کنی / زان یک نظر نماید صد فتح باب روی
تا هر صباح شاد مه روی صبح را / بیش سپید برزده کرد و خضاب روی
خصم سپید سیه کار دوده تو را / بادا سیاه گشته به دود عذاب روی