سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

امشب من و تو هردو، مستیم، ز می اما / تو مست می حسنی، من، مست می سودا
از صحبت من با تو، برخاست بسی فتنه / دیوانه چو بنشیند، با مست بود غوغا
آن جان که به غم دادم، از بوی تو شد حاصل / وان عمر که گم کردم، در کوی تو شد پیدا
ای دل! به ره دیده، کردی سفر از پیشم / رفتی و که می‌داند، حال سفر دریا؟
انداخت قوت دل را، بشکست به یکباره / چون نشکند آخر نی، افتاد از آن بالا؟
تا چند زنم حلقه؟ در خانه به غیر از تو / چون نیست کسی دیگر، برخیز و درم بگشا
از بوی تو من مستم، ساقی مدهم ساغر / بگذار که می‌ترسم، از درد سر فردا
در رهگذر مسجد، از مصطبه بگذشتم / رندی به کفم برزد، دامن، که مرو ز اینجا
نقدی که تو می‌خواهی، در کوی مسلمانی / من یافته‌ام سلمان؟ در میکده ترسا