سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای که روی تو، بهشت دل و جان است مرا! / ای که وصل تو مراد دل و جان است، مرا!
چون مراد دل و جانم، تویی از هردو جهان / از تو دل برنکنم، تا دل و جان است مرا
می‌برم نام تو و از تو نشان می‌جویم / در ره عشق تو تا، نام و نشان است مرا
دم ز مهر تو زنم، تا ز حیاتم باقی است / وصف حسن تو کنم، تا که زبان است مرا
من نه آنم که بخود، از تو بگردانم روی / می‌کشم جور تو تا، تاب و توان است مرا
گرچه از چشم نهانی تو، خیال رخ تو / روز و شب، مونس و پیدا و نهان است مرا
تو ز من فارغ و آسوده و هر شب تا روز / بر سر کوی تو، فریاد و فغان است مرا
زانده شوق تو و محنت هجر تو مپرس / که دل غمزده جانا، به چه سان است مرا
دیده تا، قامت چون سرو روان تو بدید / همه خون جگر از، دیده روان است مرا
می‌کند رنگ رخم، از دل پر زار بیان / خود درین حال، چه حاجت به بیان است مرا؟