سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای که بر من می‌کشی خط و نمی‌خوانی مرا! / بر مثال نامه، بر خود چند پیچانی مرا؟
رانده‌اند ازل، بر ما بناکامی، قلم / نیستم، کام دل آخر تا به کی رانی مرا؟
در سر زلف تو کردم، عمر و آن عمر عزیز / سر به سر بر باد رفت، اندر پیشانی مرا
می‌دهم جان تا بر آرم با تو یکدم، چون کنم / هیچ کاری بر نمی‌آید، به آسانی مرا
همچو عود از من برآمد دود، تا کی دم دهی؟ / آتشی بنشان بر آتش، چند بنشانی مرا؟
مرد سودایت نبودم، کردم و دیدم زیان / وین زمان سودی نمی‌دارد، پشیمانی مرا
از ازل داغ تو دارم، بر دل و روز ابد / کس نگیرد ظاهراً، با داغ سلطانی مرا
کرده بودم ترک ترکان کمان ابرو و باز / می‌برند از ره به چشم شوخ و پیشانی مرا
بنده‌ای باشد تو را سلمان گران باشد که آن / یک قبول حضرت خود، داری ارزانی مرا