سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را / آفتابی و بخاکم، گذری نیست، تو را
مردم از ناله زارم، همه با درد و ضرند / «لله الحمد» کزین درد سری نیست، تو را
صبح پیریم، اثر کرد و شبم، روز نشد / ای شب تیره مگر خود سحری نیست تو را؟
کار با عشق فتاد، از سرم ای عقل برو / چه دهی وسوسه، دیدم هنری نیست تورا
همه خون می‌خورم وز آنچه توان خورد، مگر / غیر خون بر سر خوان، ما حضری نیست تو را؟
ناله در سنگ اثر می‌کند، اما چه کنم / چون از این در دل سنگین اثری نیست تو را
طایر! در قفس بی‌دری افتادی اگر / راه یابی، چه کنم بال و پری نیست تو را
راه بیرون شو اگر، می‌طلبی رو بدرش / که به غیر از، در او، هیچ دری نیست تو را
ای فرود آمده عشقت، به سواد دل من! / از سواد دل سلمان، سفری نیست تو را