سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را / غالباً دیوانه می داند، من فرزانه را
بشکنم صد عهد و پیمان، نشکنم پیمانه را / این قدر تمیز هست، آخر من دیوانه را
گو چو بنیادم می و معشوق ویران کرده‌اند / کرده‌ام وقف می و معشوق این، ویرانه را
ما ز بیرون خمستان فلک، می، می‌خوریم / گو بر اندازید، بنیاد خم و خمخانه را
ما زجام ساقی مستیم، کز شوق لبش / در میان دل بود چون ساغر و پیمانه را
عقل را با آشنایان درش بیگانگی است / ساقیا در مجلس ما، ره مده، بیگانه را
جام دردی ده به من، وز من، بجام می، ستان / این روان روشن و جامی بده، جانانه را
سر چنان گرم است، شمع مجلس ما را، ز می / کز سر گرمی، بخواهد سوختن پروانه را
راستی هرگز نخواهد گفت، سلمان ترک همی / ناصحا! افسون مدم، واعظ مخوان افسانه را