سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ره، خرابات است و درد سالخورده، پیر ما / کس نمی‌داند به غیر از پیر ما، تدبیر ما
خاک را از خاصیت اکسیر اگر، زر می‌کند / ساقیا می‌ده، که ما، خاکیم و می، اکسیر ما
ما که از دوران ازل مستیم و عاشق، تا کنون / غالبا صورت نبندد، بعد از این تغییر ما
من غلام هندوی آن سرو آزادم که او / بر سمن بنوشت خطی، از پی تحریر ما
بر شب زلفش گر ای باد صبا، یابی گذر / گو حذر کن، زینهار، از ناله شبگیر ما
ما به سوز آتش دل عالمی می‌سوختیم / گر نه آب چشم ما می‌بود، دامنگیر ما
ای که می‌گویی مشو دیوانه زلفش بگو / تا نجنباند نسیم صبحدم، زنجیر ما
خدمتی لایق نمی‌آید ز ما، در خدمتت / وای بر ما، چون نبخشایی تو بر تقصیر ما
گفته ای سلمان، که من خود را فدایش می‌کنم / زودتر، زنهار کافاتست در تاخیر ما