سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۲۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای گل رخسار تو! برده ز روی گل، آب / صحبت گل را رها کرده ببویت گلاب
سایه سرو تو ساخت، پایه بختم، بلند / نرگس مست تو کرد، خانه عقلم خراب
عشق رخت دولتی است، باقی و باقی فنا / خاک درت شربتی است، صافی و عالم سراب
سر جمالت به عقل، در نتوان یافتن / خود به حقیقت نجست، کس به چراغ، آفتاب
گرچه رخت در حجاب، می‌رود از چشم ما / پرده ما می‌درد حسن رخت، بی حجاب
طرف عذار از نقاب، باز نما یک نظر / ورچه کسی بر نبست، طرفی از او جز نقاب
دولت دیدار را، دیده ندانست، قدر / می‌طلبد لا جرم، نقش خیالش در آب
سرو سرافراز من، سایه ز من برنگیر / ماه جهان تاب من، چهره ز من برمتاب
بی تو من و خواب و خور؟، این چه تصور بود؟ / سینه عشاق و خور دیده مشتاق و خواب؟
ساقی مجلس بده! باده که خواهیم رفت / ما به هوای لبش، در سر می، چون حباب
خاطر سلمان ازین، خرقه ازرق گرفت / خیز که گلگون کنیم، جامه، به جام شراب