سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۰۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر سر کوی غمش، بی سروپا باید رفت / گاه با خویش و گه از خویش جدا، باید رفت
تا به مقصود از این جا که تویی، یک قدم است / قدمی از پی مقصود، فرا باید رفت
رهبری جو، که درین بادیه هر سوی رهی است / مرد سرگشته چه داند که کجا باید رفت
تا نگویی سفر صوب حجازست صواب / وقت باشد که تو را راه خطا، باید رفت
عاشقان را چو هوای حرم کعبه بود / بر سر خار مغیلان به صفا، باید رفت
تا غبار سر کویت نشوم، ننشینم / وگرم خود همه بر باد هوا، باید رفت
خنک آن دم، که به بوی سر زلف تو مرا / به فدای قدم باد صبا، باید رفت
غرض از کعبه و بتخانه تویی سلمان را / چه کنم خانه پی خانه خدا باید رفت
نقد گنجینه آن خانه، چو در سینه ماست / به گدایی به در خانه، چرا باید رفت