سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۰۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سلطان عشق، ملک دل و دین، فرو گرفت / او حاکم است، نیست کسی را بر او، گرفت
ملک مزلزل دل دیوانگان عشق / آخر قرار بر مه زنجیر مو گرفت
ای گل به نازکی بنشین، بر سریر حسن / کز حسن طلعت تو، جهان رنگ و بو گرفت
دلها هر آنچه یافت، به یک بار جمع کرد / شهباز ما چو باز، پی جست و جو گرفت
خار درشت خوی، بسی تیغ زد، ولی / عالم بحسن خلق، گل تازه‌رو، گرفت
مطرب بساز پرده، که خون مخالفان / ساقی دور، در قدح و در سبو گرفت
گر سرو، پیش قد تو زد، لاف همسری / آن راچمن، حدیث چنار و کدو گرفت
بختم ز خواب دیده، به روی تو باز کرد / آن فال را زمانه، به غایت، نکو گرفت
سلمان غبار خاک رهش، داری آرزو / مقبل کسی که دامن این آرزو گرفت