سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا که ملک جمال تو را، زوال مباد / به غیر طره، پریشانیی، بدو مرساد
ز حضرتت خبری، کان به صحت است قرین / سحر گهان، به من آورد، دوش قاصد باد
نسیم « سلمه الله » اگر چه بود سقیم / به من رسید و من خسته را، سلامت داد
مرا تو جان عزیزی و جان توست، عزیز / هزار جان عزیزم، فدای جان تو باد
مزاج سر و تو را استقامتی است، تمام / ز هیچ باد و هواییش، انحراف مباد
قد بلند تو از بهر جان درازی خویش / بسی چو سرو سهی کرد بندگان، آزاد
از آنک جشم من از طلعت تو محجوب است / چو اشک مردم چشم خودم، ز چشم افتاد
همی کند به دعاهای نیمه شب، یادت / به پرسشی چه شود گر کنی، ز سلمان یاد