سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در ازل، عکس می لعل تو در جام، افتاد / عاشق سوخته دل، در طمع خام افتاد
جام نمام ز نقل لب تو، نقلی کرد / راز سر بسته خم، در دهن خام افتاد
خال مشکین تو بر عارض گندم گون دید / آدم آمد ز پی دانه و در دام افتاد
باد زنار سر زلف تو، از هم بگشود / صد شکست از طرف کفر در اسلام افتاد
دوش بر کشتن عشاق، تفال می‌کرد / اولین قرعه که زد، بر من بد نام افتاد
سوسن اندر چمن، آزادی قدش می‌کرد / نارون را ز حسد، لرزه بر اندام افتاد
صنم چین، به جمال تو، تشبه می‌کرد / نام معبودی از آن روی، بر اصنام افتاد
عشقم از روی طبق، پرده تقوی برداشت / طبل پنهان چه زنم، طشت من از بام افتاد
دوش سلمان به قلم، شرح دل خود، می‌داد / آتش اندر ورق و دود، بر اقلام افتاد