سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترک چشم تو، که با تیر و کمان می‌گردد / بنشان کرده دلی، از پی آن می‌گردد
هر که سر گشته چوگان سر زلف تو شد / به سر کوی تو، چون گوی، بجان می‌گردد
آنکه پرسید نشان تو و نام تو شنید / در پی وصل تو، بی نام و نشان می‌گردد
ما کجا در تو توانیم رسیدن که فلک / در پیت بی سر و پا، گرد جهان، می‌گردد
باز شست سر زلف تو، بدوش از بن گوش / می‌کشم دایم و پشتم، چو کمان می‌گردد
نیست محتاج بیان، قصه که چون سر درون / همه بر صفحه احوال، عیان می‌گردد
ساقیا رطل گران خیز و سبک، می‌گردان / هین که کار طرب از رطل گران می‌گردد
زایر کعبه او گرد حرم، می‌گردید / این زمان، گرد خرابات مغان می‌گردد
شعر پاک سره خالص سلمان، نقدی است / که به نام تو در آفاق، روان می‌گردد