سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به حضرت تو، که یارد، که قصه‌ای ز من آرد؟ / به غیر باد و برآنم که باد، نیز نیارد
اگر نسیم نماید، کسالتی به رسالت / سلام من که رساند، پیام من که گذارد؟
نسیمی از سر زلف تو می‌خرم به دو عالم / وگر چه خود همه عالم، نسیم زلف تو دارد
خیال روی تو در چشم ما و ما، متحیر / در آن قلم که چنین صورتی بر آب، نگارد
لبم چو یاد کند، ذوق خاکبوس درت را / ز شوق مردم چشم من، آب در دهن آرد
گرم وصال تو بگذاشت پیش از این دو سه روزی / مرا فراق تو دائم که پیش ازین، نگذارد
بروز وصل خودم وعده داده بودی، سلمان / درین هوس، همه شبهای تیره روز شمارد