سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۲۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جان زندگی از چشمه پرنوش تو دارد / دل، بستگی از سنبل خاموش تو دارد
ای دانه و دام دل ما، حلقه کویت / باز آی که دل، منتظر گوش تو دارد
دوشت، همه قصد طرف خاطر ما بود / امشب سر زلفت، طرف دوش تو دارد
رنگی که سمن یابد، از اقدام تو یابد / بویی که صبا دارد، از آغوش تو دارد
در شرح پراکندگی ماست، وگرنه / زلف این همه سر، بهر چه در دوش تو دارد؟
از نیش، نیندیشد و از زهر، نترسد / هر کس که هوای لب چون نوش تو دارد
این جوشش خون جگر و غلغل سلمان / زان است که دیگ هوسش، جوش تو دارد