سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۲۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دام زلف تو به هر حلقه، طنابی دارد / چشم مست تو به هر گوشه، خرابی دارد
نرگس مست خوشت، گر چه چو من بیمار است / ای خوشا نرگس مست تو که خوابی دارد
رسن زلف تو در رشته جان من و شمع / هر یک از آتش رخسار تو، تابی دارد
خونم ازدیده از آن ریخت که تا ظن نبری / که برش مردم صاحب نظر آبی دارد
حال ضعف دل سودازده خود، به طبیب / گفت سلمان و تمنای جوابی دارد