سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۲۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل نصیب از گل رخسار تو، خاری دارد / خاطر از رهگذرت، بهره غباری دارد
دیده در خلوت وصل تو ندارد، راهی / کار، کار دل تنگ است، که باری دارد
غم ایام خورم، یا غم خود، یا غم دوست؟ / غم من نیست از آن غم که شماری دارد
دوش صد بار به تیغ مژه‌ام زد چشمت / که به هر گوشه چو من کشته، هزاری دارد
گله کردم، دهنت گفت: مگو هیچ که او / مست بود، امشب و امروز خماری دارد
عالمی غرقه دریای هوا و هوسند / هر کسی خاطر یاری و دیاری دارد
زین میان، خاطر آسوده کسی راست که او / دامن دوست، گرفتست و کناری دارد
بحر، می‌جوشد و جز باد ندارد در کف / صدف آورده به کف، در و قراری دارد
پای باد از پی آن، هر نفسی می‌بوسم / که به خاک سر کوی تو، گذاری دارد
نیست در کوی تو کاری، دگران را لیکن / با سر کوی تو سلمان، سروکاری دارد