سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۳۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشمت به خواب چشم مرا خواب می‌برد / زلفت به تاب جان مرا تاب می‌برد
من غرقه خجالت اشکم که پیش خلق / چندان همی بود که مرا آب می‌برد
سودای ابروی تو مغان راز مصطبه / چون غمزه تو مست به محراب می‌برد
امشب به دوش مجلسیان را یکان یکان / بردند مست و ترک مرا خواب می‌برد
بنمای رخ که درشب تاریک طره‌ات / دل گم شده‌ست و راه به مهتاب می‌برد
دل زد در وصال تو دانم که ضایع است / رنجی که آن ضعیف درین باب می‌برد
سلمان کجا و قصه زلف تو از کجا؟ / بیچاره روزگار با طناب می‌برد