سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۳۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز کویش نسیم صبا بوی برد / به بویش دلم پی بدان کوی برد
دل از چنبر زلف او چون جهد؟ / که باد سحر جان به یک سوی ‌برد
خیال کنارش بسی داشتند / ز هی پیرهن کز میان گوی برد!
به پشتی رویش قوی گشت زلف / دل عالمی را از آن روی برد
سهی سرو من تاز چشمم برفت / به یکبارگی آبم از جوی برد
که راز پریشان ما فاش کرد؟ / که چون زلف او باد هر سوی برد
مگر زلف او گفت در گوش او / صبا در گذر بود از آن بوی برد
دلی داشت سلمان، شد آن نیز گم / چرا گم شد آن لعل دلجوی برد؟