سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۳۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یارم به وفا وعده بسی داد و جفا کرد / هر وعده که آنم به جفا داد، وفا کرد
مهر تو بر آیینه دل پرتوی انداخت / ماننده ماه نوم انگشت نما کرد
هر جور که دیدم ز جهان، جمله جفا بود / این بود جفایش که مرا از تو جدا کرد
مسکین سر زلفت که صبا رفت و کشیدش / بر بویش اگر مست نگشت از چه رها کرد؟
بر زلف تو تا این دل یکتا بنهادم / بار دل من زلف تو را پشت دوتا کرد
هرچند که چشم تو خدنگ مژه آراست / زد بر هدف سینه، بر آنم که خطا کرد
شد باد صبا بر دل من سرد از آن روز / کو رفت و حدیث سر زلفت همه جا کرد
سلمان اگر از عشق بنالد، مکنش عیب! / با او غم عشق تو چه گویم که چها کرد؟
بلبل مکن از گل گله بسیار، که آورد / صد برگ برای تو و کارت به نوا کرد