سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۴۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آورد / ناتوان دردسری بر سر بیمار آورد
چشم مخمور تو را یک نظر از گوشه خویش / مست و سودا زده‌ام بر در خمار آورد
عقل را بوی سر زلف تو از کار ببرد / عشق را شور می لعل تو در کار آورد
صفت صورت روی تو به چین می‌کردند / صورت چین ز حسد روی به دیوار آورد
منکر باده پرستان لب لعلت چو بدید / هم به کفر خود و ایمان من اقرار آورد
خار سودای تو در دل به هوای گل وصل / بنشاندیم و همه خون جگر بار آورد
با رخ و زلف تو گفتم که به روز آرم شب / عاقبت هجر تو روزم به شب تار آورد
گوییا دود کدامین دل آشفته مرا / به کمند سر زلف تو گرفتار آورد؟
رخ ز دیدار تو یک ذره نتابد سلمان / که مرا مهر تو چون ذره پدیدار آورد