سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۴۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل برد دلبر و در دام بلاش اندازد / دل ما برد، ندانم به کجاش اندازد
هرکجا مرغ دلی بال گشاید، فی الحال / به کمان مهره ابرو ز هواش اندازد
خوش کمندی است سر زلف شکن بر شکنش / وه چه خوش باشد اگر بخت بماش اندازد!
چشم فتان تو هر جا که بلا انگیزد / ای بسا سر که در آن عرصه بلاش اندازد
عاقل آن است که در پای تو اندازد سر / پیشتر زانک فراق تو زپاش اندازد
بوی گیسوی تو هر جا که جگر سوخته‌ایست / در پی قافله باد صباش اندازد
هر که‌را درد بینداخت، دوا چاره برد / که برد چاره سلمان که دواش اندازد؟