سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۵۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر منت ناز و ستم، گرچه به غایت باشد / حاش لله که مرا از تو شکایت باشد!
جور معشوق همه وقت نباشد ز عتاب / وقت باشد که خود از عین عنایت باشد
من نه آنم که شکایت کنم از دست کسی / خاصه از دست تو، حاشا چه شکایت باشد؟
پادشاهی چه عجب گر ز تو درویشان را / نظر مرحمت و چشم رعایت باشد!
چاره‌ای کن که مرا صبر به غایت برسید / صبر پیداست که خود تا به چه غایت باشد
روز مهر تو نهایت نپذیرد که مرا / مطلع هر غزلی صبح بدایت باشد
خاک پای تو بجان می‌خرم، ار دست دهد / اثر دولت و آثار کفایت باشد
در بیابان تمنا همه سر گردانند / تا که را سوی تو توفیق و هدایت باشد؟
نیست این بادیه را حد و درین ره سلمان / این چنین بادیه بی‌حد و نهایت باشد