سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۵۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صنمی اگر جفایی کند آن جفا نباشد / ز صنم جفا چه جویی که درو وفا نباشد؟
ز حبیب خود شنیدم که به نزد ما جمادی / به از آن وجود باشد که درو هوا نباشد
چو به حسرت گلت گل، شوم از گلم گیاهی / ندمد که بوی مهر تو در آن گیا نباشد
ز خمار سر گرانم، قدحی بیار ساقی / که از آن مصدعی را به ازین دوا نباشد
به نسیم می، چنان کن ملکان کاتبان را / که به هیچشان شعور از بد و نیک ما نباشد
به شکستگان شنیدم که همی کنی نگاهی / به من شکسته آخر نظرت چرا نباشد؟
ملکیم گفت: سلمان به دعای شب وصالش / بطلب که حاجت الا به دعا روا نباشد؟
دل خسته نیست با من که ز دل کنم دعایش / چه کنم دعا که بی‌دل اثر دعا نباشد