سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۶۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شبهای فراقت را، آخر سحری باشد / وین ناله شبها را، روزی اثری باشد
از دیده اگر آبی خواهیم به صد گریه / آبی ندهد ما را، کان بیجگری باشد
ما بی‌خبریم از دل، ای باد گذاری کن / بر خاک درش باشد کانجا خبری باشد
دانی که کرا زیبد، چون زلف تو سودایت / آن را که به هر مویی، چون دوش سری باشد
تنها نه منم عاشق، کز خاک سر کویت / هر گرد که بر خیزد، صاحب نظری باشد
من خاکت از آن گشتم امروز که بعد از من / هر ذره‌ای از خاکم، کحل بصری باشد
مشتاق حرم را گو: شو محرم میخانه / باشد که ازین خانه، در کعبه دری باشد
چون زلف به بالایت، سلمان سر و جان ریزد / گر یک سر مو جان را، پیشت خطری باشد