سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۷۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد / و آن تن درست نیست که بیمار ما نشد
دل گوشمال یافت ز سودای زلف او / تا این سزا نیافت سزاوار ما نشد
در آفتاب گردش از آن ذره برنخاست / کو دید روی ما و هوادار ما نشد
سودی ندید آن دل بی‌مایه کو بجان / سودای ما نکرد خریدار ما نشد
سودی که رفت بر سر بازار شوق ما / خود کیست آن که در سر بازار ما نشد؟
ما گنج گوهریم به کنج خراب دل / چیزی نیافت هر که طلب کار ما نشد
ز ارباب حال نیست چو بلبل کسی که دید / ما را و عاشق گل و رخسار ما نشد
در کار ما نرفت که در کار ما نرفت / فی‌الجمله که بود که در کار ما نشد
آن دیده را که صوفی صافی به هفت آب / هر دم نشست، لایق دیدار ما نشد
سلمان مگر شنید حدیثی ازین دهن / بیچاره خود به هیچ گرفتار ما نشد