سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۷۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نظری کن که دل از جور فراقت خون شد / نیست دل را به جز از دیده ره بیرون شد
ناتوان بود دل خسته ندانم چون رفت؟ / حال آن خسته بدانید که آخر چون شد؟
تا شدم دور ز خورشید جمالت، چو هلال / اثر مهر توام روز به روز افزون شد
در هوای گل رخسار تو ای گلبن حسن / ای بسا رخ که درین باغ به خون گلگون شد
غنچه را پیش دهان تو صبا خندان یافت / آنچنان بر دهنش زد که دهن پر خون شد
صورت حسن تو زد عکس تجلی بر دل / نقش خود در آیینه بر او مفتون شد
کار برعکس فتاد آیینه و لیلی را / آیینه لیلی و لیلی همگی مجنون شد
پیش ازین صورت گل با تو تعلق سلمان / بیش ازین داشت، تصور نکنی اکنون شد