سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۷۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز صبا سنبل او دوش به هم بر می‌شد / وز نسیمش همه آفاق معطر می‌شد
ز سواد شکن زلف به هم بر شده‌اش / دیدم احوال جهانی که به هم بر می‌شد
ز دل و دیده نمی‌رفت خیالت که مرا / با دل و دیده خیال تو برابر می‌شد
دهن از یاد تو چون غنچه معطر می‌گشت / سینه از مهر تو چون صبح منور می‌شد
آهم از سینه، چو عیسی، به فلک بر می‌رفت / اشکم از دیده، چو قارون به زمین برمی‌شد
بنشستم که فراقت به قلم شرح دهم / شرح می دادم و طومار به خون تر می‌شد
به گلم پای فرو رفته، چندانکه زغم / می‌زدم دست به سر پای فروتر می‌شد
روز اول که سر زلف تو را سلمان دید / دید ‌کش جان و دل و دیده در آن سر می‌شد