سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۸۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در خرابات مرا دوش به دوش آوردند / بی‌خودم بر در آن باده فروش آوردند
شهسواری که نیامد به همه کون فرود / بر در خانه خمار فروش آوردند
دوش بر دوش فلک می‌زنم امروز که دوش / مستم از کوی خرابات به دوش آوردند
مطربان زیر لب از پرده‌سرایی، بانی / تا چه گفتند؟ که نی را به خروش آوردند
ساقیان داروی بیهوشی می در دادند / دل بیهوش مرا باز به هوش آوردند
شاهدان این همه دلهای پریشان را جمع / به تماشای گل غالیه پوش آوردند
عشوه دادند فریب و دل و دین را ستدند / هوش بردند و نکات و نی و نوش آوردند
چشم و ابروی تو از گوشه خود سلمان را / در خرابات کشان از بن گوش آوردند