سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۱۹۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با سر زلفش دلم، پیوند جانی می‌کند / با خیالش خاطرم، عیشی نهانی می‌کند
در هر آن مجلس که دارد چشم مستش قصد جان / جان اگر خوش بر نمی‌آید، گرانی می‌کند
زنده‌ای کو مرده‌ای را دید زیبا صورتی است / راستی در صورت خوش زندگانی می‌کند
جان فدای بوی آن آهوی چین کز سنبلش / بوستان هر نوبهاری بوستانی می‌کند
گر شکایت می‌کند جان من از چشمت، مرنج / خسته‌ای نالش ز عین ناتوانی می‌کند
می‌خورم جام غمی هر دم به شادی رخت / خرم آن کس کو بدین غم شادمانی می‌کند
جان سلمان از نشاط عارض جانان مدام / تازه عیشی از شراب ارغوانی می‌کند