سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۲۰۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوشم آن گلچهره در آغوش بود / حبذا وقتی که ما را دوش بود
لب به لب، رخسار بر رخسار بد / رو به رو، آغوش بر آغوش بود
هرچه آن جز باده بد، مکروه گشت / آنچه غیر از دوست بد، فرموش بود
از می لعل لبش تا صبحدم / بانگ «هایاهای و نوشانوش» بود
از نشاط جرعه پیمان ما / عقل و جان سرمست و دل مدهوش بود
از خروش ما فلک بد در خروش / تا خروس صبحدم خاموش بود
زهره و خورشید را از رشک ما / بر فلم خون جگر بر جوش بود
صبح ناگه از سر ما برگرفت / پرده پب را که آن سرپوش بود
عزم رفتن کرد حالی دلبرم / آن هم از بد گفتن بد گوش بود
ریخت سلمان در پیش، از دیدگان / گوهری کز لطف او، در گوش بود