سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۲۰۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دی دیده از خیال رخش بازمانده بود / گلگون اشک در طبلش گرم رانده بود
افتاده بود دل به خم چین زلف او / شب بود و ره دراز هم آنجا بمانده بود
دل رفته بود و ما پی دل تا بکوی دوست / بردیم از آنکه او همه ره خون فشانده بود
دل دیده خواست تا ببرد، خون گرفته بود / جان خواست خواستم بدهم، غم ستانده بود
می‌خواستم که عمر عزیزت کنم نثار / نقدی عزیز بود ولیکن نمانده بود
در خطا شده ز خال سیاه مبارکش / کش نیش لب طره سلمان نشانده بود
خالش به جای خویش گرفتم، نشسته بود / بیگانه خط نامه سیه را که خوانده بود