سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۲۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل ز وصل او نشان بی‌نشانی می‌دهد / جان به دیدارش امید آن جهانی می‌هد
جوهر فر دهانش طالب دیدار را / بر زبان جان جواب « لن ترانی» می‌دهد
جز سرشک لاله رنگم در نمی‌آید به چشم / کو نشانی زان عذار ارغوانی می‌دهد
دیده بر راه صبا دارم که از خاک رهش / می‌رسد وز گرد راهم ارمغانی می‌دهد
زندگی از باد می‌یابم که او در کوی دوست / می‌شود بیمار وز آنجا زندگانی می‌دهد
نرگسش در عین مستی دم به دم چشم مرا / ساغری از خون لبالب، دوستگانی می‌دهد
زخم شمشیر تو را میرم که در هر ضربتی / جان سلمان را حیات جاودانی می‌دهد