سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۲۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یار دل می‌جوید و عاشق روانی می‌دهد / چون کند مسکین در افتادست و جانی می‌دهد؟
چون نمی‌افتد به دستش آستین وصل دوست / بر در او بوسه‌ای بر آستانی می‌دهد
گفت: لعلت می‌دهم کام دلت، باری مرا / گر نمی‌بخشد لبت کامی، زبانی می‌دهد
با وصالش می‌توانم جاودان خوش زیستن / گر فراق او مرا یکدم امانی می دهد
گو برون کن جان و دل هرکس که او چون جام می / می‌رود خود را به دست دلستانی می‌دهد
گفتمش موی تو بر زانو چه آید هر زمان؟ / گفت: پیشم شرح حال ناتوانی می‌دهد
گفتم: از من هیچ ذکری می‌رود در حلقه‌اش؟ / گفت: سودا بین که تشویش فلانی می‌دهد
غم مخور سلمان به غم خوردن که چرخ از خوان خویش / هر همایی را که بینی استخوانی می‌دهد